سفارش تبلیغ
صبا ویژن

کلبه تنهایی من

کل بازدیدها : 19117 (::) بازدیدهای امروز : 3 (::) بازدیدهای دیروز : 3

[ خانه ::پارسی بلاگ :: پست الکترونیک :: شناسنامه ]

اوقات شرعی

دانش، وزیر نیکویی برای ایمان است . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]

vپیوندهای روزانه v

بی سرزمین تر از باد [52]
[آرشیو(1)]

vدرباره خودم v

کلبه تنهایی من

م.معین

vلوگوی وبلاگ v

کلبه تنهایی من

vلینک دوستان v

بی سرزمین تر از باد

vلوگوی وبلاگ دوستان v


vاشتراک در خبرنامه v

 

 

او به چه جهتی می چرخد؟

در تصویر زیر چه می بینید؟او در جهت عقربه ساعت می چرخد یا خلاف آن ؟

اگر این خانم را در حال گردش در جهت عقربه ساعت می بینید شما از سمت راست مغز خود بهره می گیرید

اگر این خانم را در حال گردش در جهت خلاف عقربه ساعت می بینید شما از سمت چپ مغز خود بهره می گیرید.

بعضی از مردم توانایی دیدن چرخش وی را در هر دو جهت دارند.

اگر شما بدون تعییر در چشمتان هنگام نگاه کردن قادر به سوئیچ در هر دو جهت هستید هوش شما بالاتر از ??? است که یک نابغه به حساب می آیید.

این تصویر در دانشگاه یل آمریکا در مطالعه ای ? ساله بدست آمده است .

تنها ?? ? مردم آمریکا توانایی دیدن آن را درهر دو جهت دارند. 

 


¤ نویسنده: م.معین
87/9/3 ساعت 9:57 عصر
نظرات دیگران ()

                                           برای گفتن من شعر هم به گل مانده

نمانده عمری و صد ها سخن به دل مانده

 

صدا که مرحم فریاد بود زخم مرا

به پیش درد عظیم دلم خجل مانده

 

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

 

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم

هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست

 

دیریست که از خانه خرابان جهانم

بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست

 

در حسرت دیدار تو آواره ترینم

هرچند که تا منزل تو فاصله ای نیست


¤ نویسنده: م.معین
87/4/15 ساعت 9:57 عصر
نظرات دیگران ()

دکتر اروین یالوم استاد روان پزشکی دانشگاه استنفرد در سیزدهم ژوئن سال 1931 در واشینگتن دی. سی.به دنیا آمد و چندی پس از جنگ جهانی اول به همراه پدر و مادر خود به آمریکا مهاجرت کرده و در آنجا تحصیلات خود را در زمینه پزشکی و روانپزشکی آغاز نمود.

اولین کتاب وی «گروه درمانی نطری و کاربردی» به عنوان مرجع برای کارآموزان مورد استفاده قرار گرفت و پس از آن کتاب های روان درمانی اگزیستانسیال یا هستی شناختی و گروه درمانی بیماران بستری را منتشر کرد.

وی در تلاشی برای آموزش تمام ابعاد درمان اگزیستانسیال، به ابزار ادبی روی آورد و کتابی شامل داستان های روان درمانی (جلاد عشق)، دو رمان آموزشی (وقتی نیچه گریست و دراز کشیدن بر مبل راحتی) و کتاب ماما و معنی زندگی را تألیف نمود.

یالوم از نخستین کسانی است که با نو آوری در زمینه تألیف «رمان آموزشی» توانست آموزش غیرمستقیم را به دوره های تخصصی روان پزشکی نیز وارد کند.

وقتی نیچه گرست اثر اروین یالوم که مدال طلای باشگاه مشترک المنافع کالیفرنیا را برای بهترین رمان سال 1993 کسب کرد با هدف ایجاد سبک جدید وی یعنی «رمان آموزشی» به رشته تحریر در آمد.

وقتی نیچه گرست به رویارویی خیالی فردریش نیچه، فیلسوف نامی و دکتر یوزف برویر، از بزرگان علم طب، می پردازد.

دکتر یالوم در خلال این داستان جذاب، به توصیف درمان های رایج وسواس فکری می پردازد که هر دو شخصیت داستان به نوعی گرفتار آنند، و از رفتار درمانی و خواب واره تا شناخت درمانی کمک می گیرد ولی در نهایت روش درمانی اگزیستانسیال است که کتاب بیش از هر چیز در پی توصیف آن است.

در این کتاب بارها و بارها به بیان تجربی مفاهیم انتقال (انتظارات، باورها و پاسخ های هیجانی ای که بیمار در رابطه پزشک-بیمار وارد می کند) وانتقال متقابل (انتظارات، اعتقادات و پاسخ های هیجانی ای که پزشک در رابطه پزشک و بیمار وارد می کند) می پردازد. و در توصیف رفتار برویر، نحوه برقراری یک رابطه درمانی درست را آموزش می دهد.

وقتی نیچه گریست آمیزه ای است از واقعیت و خیال، جلوه ای از عشق، تقدیر و اراده در وین خرد گرای سده نوزدهم و در آستانه دانش روانکاوی. فردریش نیچه، بزرگترین فیلسوف اروپا...یوزف برویر، از پایه گذاران روانکاوی...دانشجوی پزشکی جوانی به نام زیگموند فروید، همه اجزایی هستند که در ساختار رمان در هم تنیده می شوند تا حماسه فراموش نشدنی رابطه خیالی میان بیماری خارق العاده و درمان گری استثنایی را بیافرینند. در ابتدای رمان، لو سالومه، نویسنده روسی- آلمانی، زنی دست نیافتنی که به دوستی با مردان بزرگ زمان خود مشهور بود، از برویر می خواهد تا با استفاده از روش آزمایشی «درمان با سخن گفتن» به یاری نیچه ناامید و در خطر خودکشی بشتابد. در این رمان جذاب دو مرد برجسته و اسرار آمیز تاریخ، تا ژرفای وسوتس های خویش پیش می روند و در این راه به نیروی رهایی بخش دوستی دست می یابند.

در این کتاب بارها مرز خیال و واقعیت درهم شکسته شده تا بلکه بتوان با عبور از آنها به تعریف و شناختی وسیع تر نائل گشت. مفاهیم عمیق فلسفی و نیز عباراتی سرشار از ذوق و اندیشه که نظر هر خواننده صاحب تفکری را به خود جلب می نماید  بی شک از دلایل عمده محبوبیت این اثر در بین خوانندگانش می باشد.

 

- دست یابی به حقیقت از عدم اعتماد و تردید آغاز می شود، نه از میلی کودکانه که ای کاش این طور می شد!

- حقیقت، خود مقدس نیست. آنچه مقدس است، جستجویی است که برای یافتن حقیقت خویش می کنیم! آیا کاری مقدس تر از خود شناسی سراغ دارید؟

- امید مصیبت آخرین است! وقتی جعبه پاندورا باز شد و بلایایی که زئوس در آن گنجانده بود، به جهان آدمیان فرار کردند، یکی که از همه ناشناخته تر بود در جعبه باقی ماند: این آخرین بلا امید بود. از آن پی انسان این جعبه و امید درونش را یه اشتباه، صندوقچه نیک اقبالی می داند. ولی ما از یاد برده ایم که زئوس آرزو کزده بود آدمی همچنان به آزار خویش ادامه دهد. امید بدترین بلاست، زیرا عذاب را طولانی می کند.

- هر انسانی مالک مرگ خویش است و می تواند به روش خویش عمل کند. شاید و تنها شاید بتوان حق زندگی را از فرد گرفت، ولی در هیچ شرایطی حق مردن را نمی توان از او صلب کرد. مردن دشوار است و آخرین پاداش مرده، این است که دیگر نخواهد مرد.

- رشد پاداش رنج است، درخت برای غره شدن بر بلندی اش، نیازمند هوایی طوفانی است. خلاقیت و اکتشاف نیز جز با رنج بدست نمی آید. برای زایش ستاره ای رقصنده، باید آشفتگی و شوریدگی در درون خویش داشت.

- هرگاه منطق را کنار بگذاریم و از توانایی های دیگر برای تأثیر گذاری بر انسان ها کمک بگیریم، انسانی پست تر و حقیرتر آفریده ایم.

- زمان را نمی توان در هم شکست، این سنگین ترین باری است که به دوش می کشیم. و بزرگترین چالش ما، همانا زندگی به رغم این بار است.

- زندگی جرقه ای است میان دو خلاء، تاریکی پیش از تولد و تاریکی پس از مرگ.

- تا زنده ای زندگی کن! اگر زندگی ات را به کمال دریابی، وحشت مرگ از بین خواهد رفت! وقتی کسی بهنگام زندگی نمی کند، نمی تواند به هنگام بمیرد.

- و چه سهمناک است روبرو شدن با مرگ، وقتی هیچ گاه آزادی ات را، با همه خطر هایی که داشته، طلب نکرده ای!

- برای ارتباط واقعی با یک فرد، ابتدا باید با خود مربوط شد. اگر نتوانیم تنهایی مان را در آغوش کشیم، از دیگری به عنوان سپری در برابر انزوا سود خواهیم جست. تنها زمانی که فرد بتواند همچون شاهین بی نیاز از حضور دیگری زندگی کند، توانایی عشق ورزیدن خواهد یافت؛ تنها در این صورت است که بزرگ شدن دیگری برایش مهم می شود.

 

به نظر من که کتاب فوق العاده ای بود! خوندنش رو جدی بگیرید و مطمئن باشید که پشیمون نمی شید.. .


¤ نویسنده: م.معین
87/4/15 ساعت 9:43 عصر
نظرات دیگران ()

چند وقت قبل خلاصه ای از یکی از کتاب های کریستین بوبن به اسم غیر منتظره رو توی یکی از وبلاگ ها دیدم که کلی باهاش حال کردم واسه همین متن نوشته رو توی کامپیوتر کپی کردم تا هر موقع خواستم بتونم نگهکی بهشون بندازم اما دیروز که دوباره رفتم به اون بلاگ دیدم این مطلب ها رو برداشتن واسه همینم با اجازه نویسنده می خوام اون مطلب ها رو بذارم اینجا تا شما هم بخونید، مطمئنم اگه شما هم این مطالب رو بخونید حتما مثله من وسوسه می شید که این کتاب رو بخونید و مطمئن باشید که لذت می برید. 

 کریستین بوبن نویسنده نامدار ادبیات فرانسه در سال 1951 در شهر کروز متولد شد. او پس از تحصیل در رشته فلسفه به نویسندگی روی آورد و تا کنون حدود سی اثر از او منتشر شده است. آثار بوبن مثل زنجیر به هم پیوسته اند، هر یک تصویر دیگری را روشن ساخته و در کنار هم، تابلوی زندگی و افکار نویسنده را شکل می دهند. برای او تجربه های ساده زندگی- کودکی، عشق، تنهایی- دستمایه خلق آثاری شاعرانه است.

کتاب عیر منتظره بوبن شامل 11 داستان کوتاه است که خواندن آن برای شما هم می تواند یک اتفاق باشد، یک غیر منتظره. چرا که هر یک از این داستان ها حسی را بیان می کنند که شما هم روزی- بر حسب اتفاق- با ان مواجه بوده اید. مضامینی که بوبن از آنها سخن می گوید، مضامینی ساده و روزمره اند: عشق، زندگی، مرگ، تنهایی، کودکی و... .

در اینجا خلاصه ای از 5 داستان برگزیده این کتاب (از نگاه نویسنده) طی پست های جداگانه آورده شده است . که امیدوارم نگاهی بهش بندازید.


¤ نویسنده: م.معین
87/4/6 ساعت 5:2 عصر
نظرات دیگران ()

اوایل بعد از ظهر بود که شما را دیدم- امیدوارم مرا به خاطر حماقت این اعتراف ببخشید- به خاطر اینکه کار دیگری نداشتم.

...خانم، زیبایی قلبی جز قلب شما ندارد. من با توجهِ یک نقاش، یک عاشق به شما نگاه می کردم. ذرات رقصنده در خلاء و صبر مهیب خدا، جامه فرشتگان را به شما پوشانده بودند... خانم دلم می خداهد با تصویر شما به سراغ مشتی روز که به من عطا شده بروم. با شادی و عشق بی واهمه شما از گم گشتگی تان.

همه ما تنها در جستجوی یک چیز در زندگی هستیم: که از آن لبریز می شویم- که بوسه یک نور را در قلب یخ زده مان دریافت کنیم، ملایمت عشقی فناناپذیر را تجربه کنیم. زنده بودن یعنی دیده شدن، یعنی ورود به نور نگاهی پر محبت: هیچ کس از این قانون مستثنی نیست، حتی خدا... تورات هم چیزی جز نتیجه تلاش های خدا نیست. تلاش هایی خارج از محدوده عقل ما. تلاش برای آنکه دیده شود. حتی برای یک ثانیه، حتی تنها توسط یک آدم، حتی اگر این آدم، انسانی بی مصرف باشد. این همه چیز را در بر می گیرد. خدا همه چیز را برای جلب توجه ما به خودش مناسب می داند.

باید چیزی را برایتان اعتراف کنم: مدتی زیاد، دوستتان نداشتم.مدتی زیاد خواهران تان را دوست نداشتم. آسمان عاری از سایه برایم نفرت انگیز بود. تنها هوا ابری را دوست داشتم. آن هم به خاطر مالیخولیا. حشره مالیخولیا ، وجود من، انگار که در کنده ای سوراخ و کرم خورده، راه می گشود. مالیخولیا، بیماری است که چنان اثری بر روح می گذارد که روح دیگر جرات جدا شدن از آن را ندارد . مالیخولیایی، کسی است که متقاعد شده همه چیز را- جز مالیخولیایش- از دست داده است همه چیز جز مالیخولیایش که سخت به آن می چسبد. بیماری کسی که، از خشم اینکه همه چیز نیست، با امتناع کودکانه ای تصمیم می گیرد هیچ چیز نباشد. تصمیم می گیرد از دنیا هیچ چیز جز آنچه به خودش شباهت دارد، نگه ندارد: افسردگی و هوای ابری. این بیماری بر من گذشته است. درست نمی دانم چگونه، ولی از بین رفته است. امروز می توانم شما را دوست داشته باشم و اگر هنوز هم طعم آسمانهای  ابری را می چشم، با شیوه ملایم تری این کار را انجام می دهم: دوستشان دارم چون هستند، نه به این خاطر که دریافتن فاجعه ای را در عمق وجودم تأیید می کنند.

در واقع حتی در این بحران های مالیخولیایی، هیچ وقت درست نفهمیدم که با این زندگی چه کنم، جز آنکه دوستش بدارم... خانم دوستتان دارم – حتی اگر این عشق هیچ ارزشی نداشته باشد و هرگز ارزش تسلیم به دنیا را نیابد: ملایمت زندگی را نمی توان حس کرد مگر با درک خشم در برابر بدی. خشم مطلق در برابر بدی ای که زندگی را از همه طرف احاطه کرده است. این قانونی است که نقاش ها بدان عمل می کنند، آنها سیاهشان را به قدری سیاه می کنند  تا رو شنی حقیقی روشن با شد.

اینها جزئی از افکاری بودند که شما- وقتی نگاهتان می کردم- به من می دادیدشما امروز را به سمت زمستان آینده پیش می بردید. آنرا مانند دسته گلی تازه میان بازوان برهنه تان می فشرید و ناگهان دریافتم که دیگر در زندگی من باز نخواهید گشت. دریافتم که من بدون دیدار مجدد شما خواهم مرد: فردا برای نور بخشیدن به ما در روزمرگی هایمان، یکی از خواهرانتان فرو خواهد آمد. اما او هرگز شما نخواهد بود.

برگرفته از کتاب«غیر منتظره»

اثر کریستین بوبن

 


¤ نویسنده: م.معین
87/4/6 ساعت 4:59 عصر
نظرات دیگران ()

   1   2      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ